تبليغاتX
گروه روانشناسی عمومی وصنعتي سازماني

گروه روانشناسی عمومی وصنعتي سازماني
کانونی برای دانشجویان روانشناسی عمومی وصنعتی سازمانی دانشگاه اصفهان 
قالب وبلاگ
بعضی وقت ها میشه کسی از خدا گله میکنه

    و شما هم میخواهین بهش ثابت کنی  که داره

                      اشتباه میکنه٬ در جوابتون

   میگه: من که به این حرفایی که میزنی نرسیدم

                               میدونید چرا؟؟

   دقیقا مثل کسی که از یه راهی اومده که همش

جنگل بوده ولی طرف مقابلش از جاده بیابونی اومده

     خوب اگه اون فرد دائما از زیبای جاده بگه اون

  طرف نمیتونه درک بکنه چون راهش٬راه بیابون بوده

        اینطور افراد اول باید بیان تو مسیر درست

                و بعد به نصیحت ها  ایراد بگیرند

                به قول قدیمیا:کرم از خود درخته

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 16:2 ] [ khosravi ] [ ]

خدا هست

مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند.آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد.درباره ی موضوعات مختلفی صحبت کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسید.آرایشگر گفت:من هرگز به خدا اعتقاد ندارم.مشتری پرسید :چرا اینگونه فکر می کنی؟آرایشگر گفت:کافیست پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی و دریابی که خدا وجود ندارد!!!چرا این همه آدم بیمارو فقیر در جهان هست؟اگر خدا هست وجود این همه آواره به چه معنی است؟دلیل این همه مشکل که مردم دارند چیست ؟اگر خدا هست پس نباید رنجی وجود داشته باشد.من نمیتوانم تصور کنم خدایی که همه را دوست دارد،اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد .مشتری لحظه ای فکر کرد ولی نخواست جوابش را بدهد که مبادا مشاجره ای دربگیرد. بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد.درست همان لحظه مردی با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف  را دید.مشتری به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:آیا می دانی که در دنیا هرگز آرایشگری وجود ندارد؟ آرایشگر گفت:چگونه چنین ادعایی می کنی در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای تو را اصلاح کرده ام؟مشتری ادامه داد:آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل ،با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت و در همان حال به مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه می گذشت اشاره کرد.آرایشگر گفت:نه،من وجود دارم ،چرا آن مرد پیش من نمی آید؟مشتری گفت:و نکته همین جاست،خدا هم وجود دارد.دلیل وجود این همه مشکل آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند. خداوند می فرماید:"بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" 


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 22:52 ] [ masoomeh ] [ ]
خدا را بخاطر خدا پرستش کن

نه بخاطر آدمها و اسطوره هایت،

 این روزها ؛ داستان تلخیست

داستان مردی که،  ایمانش به خداوند را

به انسان دیگری گره زده است

وقتی چنین می شود

سقوط او به سقوط ـش منجر می شود ...

به همین سادگی و تمام.

[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 12:56 ] [ khosravi ] [ ]
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق
مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت
" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند"

.گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده، خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 14:52 ] [ friend.ak ] [ ]
در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

نکته:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید.
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 11:31 ] [ khosravi ] [ ]

مولایم ما را ببخش که یک عمر چه کودکانه نشستیم و انتظار کشیدیم تا صدای شلیک یک توپ ، نوید آمدن بهار را سردهد.

ای صد افسوس که تو بهار بودی ومن بی تو هر فروردینم دی  بود و نمی دانستم.

صادق (ع) آل محمد(ص) فرموند: که  نوروز و  اول بهار روزی است که ما توقع فرج حضرت مهدی (عج) را داریم.


موضوعات مرتبط: جدیدازهمه جا
ادامه مطلب
[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 1:46 ] [ friend.ak ] [ ]

سلام بچه ها

سال نو مبارک

 روی لینک زیر کلیک کنیدو

توی صفحه مشکی که باز می شود هم کلیک کنید...... 

[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ 22:49 ] [ masoomeh ] [ ]

آلیس گفت: "باورم نمی شود."

ملکه با تاسف گفت: "باورت نمی شود؟ دوباره سعی کن. نفس عمیقی بکش و چشم هایت را ببند."

آلیس خندید: "فایده ای ندارد، به زحمتش نمی ارزد. آدم نمی تواند چیزهای غیر ممکن را باور کند."


ملکه گفت: "به جرات می گویم دلیلش این است که زیاد تمرین نداری. وقتی من سن و سال تو بودم، روزی نیم ساعت این کار را می کردم. گاهی حتا پیش از صبحانه، حدود شش چیز غیرممکن را تصور می کردم."


وقتی آدم جرات خیال پردازی را داشته باشد، معجزه های زیادی رخ می دهد. مشکل این است که مردم هیچ وقت چیزهای غیرممکن را تصور نمی کنند...!

آلیس در سرزمین عجایب / لوییس کارول
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ 17:4 ] [ khosravi ] [ ]

سلام دوستان پیشاپیش عیدتون مبارک 

خیلی خوبه اگه هرکدوم از شما آداب و رسوم نوروز در شهرتون را بگید و یا تو وبلاگ بنویسید

من 1 پیشنهادی دارم به عنوان فعالیت برای کلاسمون توی عید همه ما از آداب و رسوم و مراسم نوروزی عکس بگیریم و بعد از عید 1 نمایشگاه از بهترین عکس های نوروزی برگزار کنیم نظرشما چیه؟؟؟؟


موضوعات مرتبط: جدیدازهمه جا
[ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 18:32 ] [ friend.ak ] [ ]

نظرتون در مورد قیمت ها و کیفیت و زیبایی اجناس روزهای قبل از عید چیه؟


موضوعات مرتبط: جدیدازهمه جا
[ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 18:22 ] [ friend.ak ] [ ]
دانشگاه هاروارد همیشه بالاترین رتبه‌های دانشگاه‌ها را در سطح جهان داشته و یکی از قدرتمندترین موسسه‌های مالی غیرانتفاعی در جهان می‌باشد. در حال حاضر هزینه ی تحصیل در این دانشگاه سالیانه 35 هزار دلار می باشد. همچنین طبق براوردهای موسسات مالی آمریکا، پشتوانه مالی این دانشگاه به بیش از 28.8 میلیارد دلار می رسد.


موضوعات مرتبط: جدیدازهمه جا
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 18:3 ] [ friend.ak ] [ ]
مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند,ولی آنان را ببخش
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند,ولی مهربان باش .
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت,ولی موفق باش.
اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند,ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند,ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند,ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند.ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد

     ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم



موضوعات مرتبط: مطالب ادبی، نكات تربيتي
[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 19:58 ] [ khosravi ] [ ]

دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن

دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. 

خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌

تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن.

کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون.

 خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه:

پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟

... پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌کنه.

باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟

دوباره پسره به روش نمیاره.

خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره

آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!

پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده.

داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟

پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم


موضوعات مرتبط: مطالب ادبی
[ جمعه 5 اسفند1390 ] [ 22:54 ] [ friend.ak ] [ ]

قیمت معجزه

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
 

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
 

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!


دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
 

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .
 


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ جمعه 5 اسفند1390 ] [ 11:21 ] [ friend.ak ] [ ]

من آموخته ام که برای زخم پهلویم برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم وزخم در پهلو وتیر درگردن،خوشتر تاطلب نوشدارو از ناکسان وکسان.زیرا درد است که مرد میزاید وزخم است که انسان می آفریند.
پدرم میگوید : قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست.
پس زخمهایت را گرامی دار. زخمهای کوچک رانوشدارویی اندک بس است تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوش دارویی شگفت بخواهد
وهیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست. ونوشداروی عشق تنها در دستان اوست .
او که نامش خداوند است.
پدرم گفته بود که عشق شریف است وشگفت است ومعجزه گر اما نگفته بود او که نوشدارو دارد، دستهایش این همه از نمک عشق پر است ونگفته بود که عشق چقدر نمکین است ونگفته بود که او هر که را دوست تر داردبر زخمش از نمک عشق بیشتر میپاشد!
زخمی بر پهلویم است وخون میچکد وخدا نمک می پاشد. من پیچ میخورم وتاب میخورم ودیگران گمانشان که میرقصم من این پیچ وتاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم میآورم که سنگ نیستم،چوب نیستم خشت وخاک نیستم که انسانم...
پدرم گفته است از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود واگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و
عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت ...


موضوعات مرتبط: مطالب ادبی
[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 10:58 ] [ khosravi ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام این وبلاگ متعلق به دانشجویان رشته روانشناسی عمومی وصنعتی سازماني ورودی 89دانشگاه اصفهانه.
سعی میکنیم بهترین وجدیدترین مطالب رابراتون بذاریم ازاینکه بانظراتتون به بهترشدن مطالب وبلاگ کمک میکنیدممنونیم